

همدمان يا رب کجا رفتند و ياران را چه شد
دشمني کي غالب آمد دوستداران را چه شد
ميکشد دل در خراباتم خراباتي کجا
ميکشد رنج خمار م ميگساران را چه شد
قحط سالي شد که عشق و عاشقي از ياد رفت
نعمت و هم شکر آن نعمت گذاران را چه شد
کس نپرسد در ميان اين خزان و تفرقه
کآن بهار انس و جمع جو کناران را چه شد
هر کجا دل مرده باشد دلبري ها مرده است
ليک در سوگ محبت سوگواران را چه شد

من از بهار و اقاقيا
که روي حصار سنگي ديوارها مي نشيند
از آفتاب و زلالي بي حد آب
از روزهاي بلند، از شتاب
از خورشيد بيمار پاييزي
از پايان فصلها
مي ترسم
من از سکوت مي ترسم
ازتکرار لحظه هاي بي کلمه
از دوري واژه ها با ذهن
من از هر چه مرا منتظر مي گذارد
مي ترسم
و از اين صبوري من
که بازتاب لحظه هاي مکرريست
از نوع نقابهاي انساني...
من از بودن پشت نقاب سرد و بي احساس
از شعله هاي سرکش ديوانگي
مي ترسم
من از قصه هاي تکراري
مکثهاي ناگهانيم
نگاههاي مردد
از غزلهاي نيمه تمامِ خط خورده
مي ترسم
از ابرهاي سياه و محزون
نشانه هاي بغض آسمان
بغض هاي رفتن
بدرودهاي تلخ
مي ترسم
بي دليل از قفس کهنهء شب
سايه هاي مرگوار ساد گي
فضاي گنگ بيهودگي
مي ترسم

حالمان بد نیست غم کم میخوریم
کم که نه! هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم، سرابم میدهند
عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنهای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سنگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد، داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین با بیکسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم، بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی، کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
"ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
از عشق تو يارا ، لحظه لحظه مست مستم
به تو دل داده ام و كوچه گردي بت پرستم
بي تو من ديوانه ام ، با عشق تو فرزانه ام
هر لحظه من با ياد تو ، آواره اي بي خانه ام
در به در دنبال تو ، اين دل به سوي كوي تو
در حسرت ديدار تو ، مجنون شدم بر روي تو
آن صوت بي تكرار تو ، آرامش قلب من است
روح زلال و پاك تو ، تنها دليل بودن است
با من بمان ، با من بخوان ، اي همه بود و نبود
ديوانه عشق توام ، اي هستي و اي تار و پود


بودنم را هیچکس باور نداشت---هیچکس کاری به کار من نداشت
بنویسید بهد مرگم روی سنگ---با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
آنکه خوابیده در این گور سرد---بودنش را هیچکس باور نکرد